گل بورا به زبان ترکی یعنی بیا اینجا ولی این گل بورا که می خواهم داستانش را برایتان بگویم اسم خر سفیدی بود که وقتی من هفت هشت سال بیشتر نداشتم در محل ما رفت وآمد داشت واز چهره های سرشناس محل حداقل برای بچه ها محسوب می شد. گلبورا همیشه همراه کسی راه می رفت که همه اورا مش ممد خطاب می کردند.این دو آنقدر در خیابان های اطراف به دلیلی که بعدا خواهم گفت در حرکت بودند که تقریبا غیر ممکن بود بین ساعتهای 6 صبح تا 6 عصر در خیابان باشی و آنها را یکی دوباری نبینی .
مش ممد و گلبورا در یک فروشگاه مصالح ساختمانی در محل ما کار می کردند. این فروشگاه ابتدا اسم خاصی نداشت و همه آنرا به گچ فروشی حاج جعفر می شناختند ولی بعدها صاحب اسم و رسم وتابلو به قول بزرگترها گفتنی دم و دستگاهی شد.صاحب فروشگاه یعنی حاج جعفرپیر مرد ی لاغر و قد بلند بود که هر روز صبح آفتاب نزده آنجا بود و تا غروب هم هر وقت که داخل کارگاه سرک می کشیدی اورا می یافتی.
اما مش ممد بر خلاف حاج جعفر قدی کوتاه و هیکلی عضلانی داشت .دستهای پینه بسته و ضمخت و بازوان قدرتمندش حاصل عمری کار با گچ و ماسه و خاک بود . کسی نمی توانست حدس دقیقی در باره سن مش ممد بزند .زیرا صورت پهن و ته ریشی که همیشه داشت بیشتر اوقات زیر هاله ای از گچ سفید پنهان بود و مشخص نبود که موهای سر و ریشش گردی از سفیدی پیری دارد یا سفیدی گچ .
یگانه دوست و یاور و همیشه همراه مش ممد خر سفیدی بود که او بارهای سفارشی مردم را بر پشتش حمل می کرد. مش ممد زیاد با فارسی حرف زدن میانه نداشت و ترکی صحبت کردن برایش خیلی راحتتر بود زیاد هم با این قضیه مشکلی نداشت واصولا کاری که او میکرد احتیاج زیادی به زبان نداشت.
من نمی دانم چه کسی برای اولین بار اسم خر مش ممد را گلبورا گذاشت و نمی دانم چرا شاید به دلیل اینکه مش ممد بار ها در روز گلبورا ایشک (خر بیا اینجا) را تکرار می کرد و ما فکر می کردیم اسم این خر گلبورا است. به هر صورت نه مش ممد نه گلبورا از این قضیه گله ای نداشتند برای ما هم وجود گلبورا و عبور هرزگاهی آن از محل فرصتی مغتنم بود برای بازی و شیطنت و احیانا اگر مش ممد سر حال بود کمی سواری.
مش ممد وقتی که بار گچ و خاک مشتری را تحویل می داد دستی به سر و گوش گلبورا می کشید و از جیبش قندی یا هویجی در می آورد و در حالیکه چشم در چشم گلبورا می دوخت به ترکی چیزهایی می گفت و آنرا به گلبورا می داد.هیچکس تا به حال مش ممد را سوار گلبورا ندیده بود ولی گهگداری مش ممد اجازه می داد بچه ها به اندازه یک طول خیابان سوار گلبورا شوند. این یکی از لذت بخش ترین و فراموش نشدنی ترین لحظات همه بچه های محل بود و مش ممد هم تا آنجا که وقت و کارش اجازه می داد آنرا از بچه ها دریغ نمی کرد .
بچه هاهم در ازای این لحظات خوش همیشه گوش به زنگ بودند که درزباله های خانه چیزی برای گلبورا پیدا کنند .این چیزها شامل نان خشک ، میوه های دور انداختنی ویا احیانا هویج یا خیاری دور از چشم های کنجکاوبود. ما همه آنها را در کیسه می ریختیم و وقتی که ازکنار کارگاه رد می شدیم آنرا ازبالای پرچین چوبی به درون حیاط پرتاب می کردیم.مش ممد هم آنها رابازرسی و تقسیم بندی می کرد وبه مرور به گلبورا می داد.این قانون را هم همه می دانستند که کسی به جز مش ممد حق ندارد چیزی به گلبورا بدهد و البته خود گلبورا هم بطور باور نکردنی این قانون را رعایت می کرد .او حتی اگر مش ممد حضور نداشت به نوعی خطرناک محسوب می شد.
مش ممدهر روز صبح زود، پس از آنکه سطل غذای گلبورا را پر می کرد به سراغ نماز و خوردن ناشتایی می رفت سپس پالانی به پشت گلبورا می انداخت و کار روزانه را شروع می کرد.
این پالان دو محل بزرگ در طرفین داشت که مش ممد با بیل درون آنها گچ یا خاک و یا سیمان می ریخت .واحد اندازه گیری گچ و خاک و هر چیز دیگری که گلبورا حمل می کرد هم همین پالان بود و بیلهای مش ممد که ظاهرا همه به آن اطمینان داشتند.تاشب کار مش ممد و گلبورا همین بود که بین فروشگاه و ساختمان سازی های اطراف در حرکت باشند ومصالح به آنها برسانند.
مش ممد همینطور که راه می رفت با گلبورا حرف می زد.گلبورا هم قدم به قدم مش ممد راه میرفت و هر چند دقیقه ای هم صدایی شبیه خرناسه با حرکت سریع لب از او شنیده می شد که ما اسم انرا بوق گلبورایی گذاشته بودیم و خودمان هم آنرا می نواختیم.( من یک بار یک چک جانانه بعلت نواختن همین بوق گلبورایی و بریدن چرت ظهرگاهی مادرم خوردم) . گلبورا بطور منظمی این صدا را از خود در می آورد بطوری که فکر می کردی جواب حرفهای مش ممد را می دهد .
هر شبانگاه ، دم غروب مش ممد و گلبورا خسته و عرق ریزان از یک روز کار سخت به فروشگاه بر می گشتند. مش ممد ابتدا پالان گلبورا را بر می داشت سپس با شلنگ آبی که همیشه در حیاط بود اطراف را آبپاشی می کرد که گرد و خاک بخوابد آبی هم به گلبورا می زد که هم خنک شود هم تمیز. بعد از آن سطل آب گلبورا را از آب خنک پر می کرد و سطل غذای اورا می شست وغذای شب گلبورا را آماده می کرد .او پس از اینکه مطمئن می شد که گلبورا کم و کسری ندارد دستی به سر و روی گلبورا می کشید و حیوان را رها می کرد و به سراغ کارهای خودش می رفت.گلبورا معمولا بیشتر اوقات بجز شبهای سرد زمستان در محوطه کارگاه رها بود و شبها هم پشت در اتاق مش ممد می خوابید.
مش ممد بیشتر شبها نماز مغرب و عشاء را در مسجد می خواند این تنها وقتی بود که می توانستی مش ممد را بدون گلبورا ببینی .او هنگامی دست و رویش را می شست و لباسهای کارش را در می آورد کلی تفاوت می کرد .او در ذات آدم ساکتی بود وشاید سالها همنشینی با گلبورا اورا به انسانی مقاوم ،ساکت و صبور تبدیل کرده بود.او فارسی را خوب حرف نمی زد ولی قرآن و مفاتیح را بدون اشکال و با صدای بسیار خوبی می خواند.او همیشه دعای بین دونماز را می خواند و شبهای جمعه هم قبل از نماز یک ساعت کلاس قرآن برای بچه ها را او اداره می کرد.
او ارتباط خوبی با بچه ها داشت و بچه ها می دانستند به دست آوردن دل مش ممد یعنی سواری با گلبورا .مش ممد بیشتر قرآن و بسیاری از دعاهای معروف مثل کمیل و ندبه و جوشن کبیر را از حفظ بود و من از خودش شنیده بودم که آنها را در مکتب وقتی در روستا بوده یاد گرفته است.در ضمن مش ممد در ایام محرم و ماه رمضان آبدارخانه مسجد را اداره می کرد و این از شانس ما بچه ها بود که حسین آقا سرایدار مقیم مسجد این ایام آنجا نبود که مرتب بگوید :” د بچه بروشب تو جات …”.
مش ممد در ایام شلوغ آبدارخانه را مثل یک مدیر با تدبیر اداره می کرد کاری که از حسین آقا بر نمی آمد.چون مرتب با بچه ها دعوایش می شد.البته بچه ها هم سربه سرش می گذاشتند.و او هم تحمل شیطنت های بچه ها را نداشت.
شب و روز مش ممد و گلبورا به همین منوال می گذشت تا اینکه حاج جعفر صاحب فروشگاه و در حقیقت صاحبکار مش ممد دار فانی را وداع گفت یعنی مرد. مراسم تدفین و سوم و هفتم گذشت و قبل از چهلم، مراد پسر بزرگ او که اصرار داشت به او آقای مراغه ای گفته شود جای پدر را در فروشگاه گرفت و از حاج جعفر هم فقط عکسی ماند بر دیوار .
پس ازآن، ما هر روز شاهد تغییرات چشمگیری در فروشگاه بودیم. حصار چوبی آن به دیوار تبدیل شد .اتاقی که دفتر مصالح فروشی حساب می شد و حاج جعفر بیش از پنجاه سال در آن حسابهای مردم را با چرتکه ولی به دقت در آنجا نگهداری می کرد تخریب و ساختمانی دو طبقه جای آن سبز شد. ساختمان جدید آجری بود و دفتر مراد در طبقه دوم بود با پنجره ای بزرگ که همه فروشگاه و در بزرگ کارگاه از آن دیده می شد.کف کارگاه هم اسفالت شد وغباری همیشه بر آنجا حاکم بود فرو نشست.
هر روز چیزهای جدیدی به این مجموعه اضافه می شد که تا به امروزپشت سد دیدگاه سنتی حاج جعفر به این کسب و کار مانده بودند . دستگاه بلوک ساز سیمانی ، سیلوی گچ و انبارهای جدید به جای اتاقکهای قدیمی و دو دستگاه وانت نیسان آبی رنگ چیزهایی بود که قبل از سال حاج جعفر به این فرشگاه اضافه شد و حاج جعفر فقط می توانست از درون قاب شیشه ای که روبان مشکی آن نیز کهنه شده بود به این تغغیرات نگاه کند.
مراد که نه پیشوند مش داشت نه حاج، هر روز صبح با بنز سفید رنگی که تازگی خریده بود به کارگاه (اسمی که بعد از آغاز دوران پادشاهی اش بر فروشگاه گذاشته بود) می آمد و یک راست به دفتر می رفت و پشت میزش می نشست و کارش راآغاز می کرد.
هر چه زمان می گذشت مش ممد و گلبورا کمتر در محل دیده می شدند .آنها مثل دیوارمخروبی که پس از جنگ به یادگار در شهرها نگه داشته می شوند فقط بعنوان یادگاری از قدیم در آنجا مانده بودند . این دو چیزهایی بودند که مراد پس از اینهمه تغیرات هنوزآنها دست نزده بود .او با همه جسارتی که در ایجاد تغییرات داشت جرات دست زدن به این دو را در خود نیافته بود.
مراد با استخدام کارگران جدید تا می توانست مش ممد را از کار شاق روزانه معاف کرده بود وتا آنجا که در توان داشت به او احترام می گذاشت .او درساختمان جدید دو اتاق شایسته با نور خوب و کلیه امکانات رفاهی برای مش ممد درست کرد وبا احترام تمام اورا به محل جدید منتقل کرد. در عمل مش ممد هیچ کاری نداشت به جز اینکه در کارگاه را صبح باز کند نداشت. مراد حتی آبدارچی جدید هم استخدام کرده بود که مش ممد برایش چای نیاورد.
مش ممد برای خانواده مراغه ای به خصوص برای مراد بیش از یک کارگر بود .مراد کوله بار سنگینی از خاطرات تلخ و شیرین از مش ممد داشت .مراد به اندازه خوبی هایی که مش ممد بدون هیچ چشمداشتی به او کرده بود به او وامدار بود. مش ممد حامی همیشگی و سنگ سبوی مراد بود. او شبهای زیادی را در اتاقک مش ممد گذرانده بود و مش ممد بارها تا مرز از دست دادن کارو زندگیش از مراد در برابر ذهنیت خشک و سخت حاج جعفردفاع کرده بود.
حاج جعفر اعتقاد داشت که پسر پس از دوازده سالگی باید کار کند و دختر باید نه سالگی شوهر. واگرنفوذ مش ممد بر حاج جعفر نبود مراد نه تنها دانشگاه نرفته بود بلکه دیپلم هم نداشت. و همه اینها را مراد می دانست و این را هم می دانست که مش ممد اهل صدقه نیست و او تنها کاری که می توانست برای مش ممد بکند این بود که کارهای سخت اورا آسان کند ولی وجود گلبورارا نمی توانست تحمل کند.گلبورا برای او نشانه ای از تفکری بود که سالها آزارش داده بود این حیوان بی آزار یادآور آزاری بود که او از سخت گیری های پدرش دیده بود. ولی از آن طرف به ارتباط پیچیده مش ممد با گلبورا واقف بود و اگر غیر از این بود مراد قبل از دفن پدرش گلبورا را سربه نیست کرده بود. مثل این بود که مراد می خواست حاکمیت خود و اندیشه اش را با نابودی نماینده تفکری قدیمی ثابت کند ولی چیزی که مانع از عملی شدن این همه نفرت می شد محبتی بود که به مش ممد داشت واین تضادی بود که روح مراد را می آزرد.
مراد شب سال بسیار آبرومندی برای پدرش در محل فروشگاه گرفت. به دستور او تمام سقف حیاط را با چادر پوشاندند و تعداد بسیار زیادی صندلی در آنجا چیدند.تمامی محل و بسیاری دیگر از کسانی که طی چندین دهه زندگی حاج جعفر اورا می شناختند به این مراسم با ارسال دعوت نامه به اسم دعوت شدند.مراد خود شخصا به اجرای هر چه بهتر مراسم نظارت می کرد وتحسین همه را برای آنچه که کرده بود برانگیخته بود.
در این مراسم مش ممد قرآن خواند او کمی لاغر شده بود ولی همان بود که می شناختیمش البته ما در طی سال در مسجد دیده بودیمش و او در کت و شلوارنو و مشکی رنگی که معلوم بود از سلسله تدابیر مراد است خیلی خوب به نظر می رسید .فقط سرفه گهگداری امانش را می برید.
آن شب تمام شد فردا صبح که از آن محل رد می شدم اثری از چادر بزرگ و مراسم شب گذشته دیده نمی شد .طی شب گذشته همه را جمع کرده بودند و کار روزمره آغاز شده بود ولی در بزرگ باز بود و کسانی مشغول جمع آوری و شمردن ظروف اجاره ای بودند . من نگاهی به ته حیاط انداختم و هر چه سعی کردم نتوانستم گل بورا را بیابم. فکر کردم شاید به علت مراسم شب گذشته اورا به جایی منتقل کرده اند.تا اینکه شب مش ممد را در مسجد دیدم و سراغ گلبورا را از او گرفتم او گفت حیوان را به ده فرستاند و فقط یک جمله دیگر گفت “حیوان راحت شد” و رفت . و من با برق اشک را در ته چشم او دییدم و پس ازآن هم هیچگاه کسی گلبورا را در محل ندید.
مش ممد مدتی بعد بعلت بیماری سل در بیمارستان بستری شد مراد هرکاری که می توانست برای نجات او کرد. ولی سالها گرد و خاک و گچ و زندگی در اتاق نمور کار خود را کرده بود.
روزهای آخر که پیرمرد مرگ را حس کرده بود خواسته بود که ما بچه هارا ببیند . مراد مینی بوسی اجاره کرد و ما به بیمارستان برد .مش ممد لاغر شده بود و استخوان خالی .ماسک اکسیژن دم دهانش بود وقتی که مارا دید خوشحال شد .سر جایش نشست و سعی کرد چیزی بگوید ولی سرفه اجازه نداد ریشش را زده بودند و روی کاغذ پایین تختش خواندم .محمد پیرکانی، سن : پنجاه و شش سال .
چیزی دستش بود مرا صدا کرد و آنرا به من داد .تسبیحش بود و خرمهره ای که سالها به گردن گلبورا آویزان بود.سپس دراز کشید و چیزهایی زیر لب گفت و من احساس کردم که اوهم راحت شد.
مش ممد مرد و مراد مراسمی بمراتب با شکوهتر از پدرش برای او برپا کرد.مراد ، مش ممد را در آرامگاه خانوادگی در کنار پدرش دفن کرد و در تمام مدت مراسم دفن بی صدا اشک می ریخت .چیزی در مراد غوغا می کرد که واگو نمی کرد پس از مدتی بعد مراد مصالح فروشی را فروخت و آنجا تبدیل به آپارتمانهای بلند شد.
بعدها از حسین آقا شنیدم که مراد شب سال پدرش به بهانه اینکه ممکن است بودن گلبورا باعث مشکلی در مراسم شود حیوان را سوار وانت کرده بود و به جایی فرستاده بود وبه مش ممد هم گفته بود که پس از مراسم اورا باز می گرداند که البته او این کار هیچگاه نکرد .پس از چند روز هم آب پاکی را ریخته بود روی دست مش ممد و گفته بود که حیوان را فروخته است. حسین آقا اعتقاد داشت که بیماری مش ممد از آنروز بدتر شده به فاصله چند ماه هم او فوت کرده بود.
عینک و چوبی که مش ممد برای خواندن قران استفاده می کرد در مسجد ماند و عکسی اورا به یادگار در دارالقران مسجد آویختند و نمی دانم چه کسی یک آبسردکن بزرگ به اسم محمد پیرکانی در حیاط مسجد نصب کرد. من هم تسبیح و خر مهره را به مسجد سپردم تا درکنار باقی یادگاری هایی که در آنجا بود حفظ شود.
حال سالها از این ماجرا می گذرد .مراد باید پیرمردی شده باشد ولی من گاه گاه در تنهایی به یاد مش ممد بوق گلبورایی را می نوازم.