گل بورا

July 19th, 2009

گل بورا به زبان ترکی یعنی بیا اینجا ولی این گل بورا که می خواهم داستانش را برایتان بگویم اسم خر سفیدی بود که وقتی من هفت هشت سال بیشتر نداشتم  در محل ما رفت وآمد داشت واز چهره های سرشناس محل حداقل برای بچه ها محسوب می شد. گلبورا همیشه همراه کسی راه می رفت که همه اورا مش ممد خطاب می کردند.این دو آنقدر در خیابان های اطراف به دلیلی که بعدا خواهم گفت در حرکت بودند که تقریبا غیر ممکن بود بین ساعتهای 6 صبح تا 6 عصر در خیابان باشی و آنها را یکی دوباری نبینی .

مش ممد و گلبورا  در یک فروشگاه مصالح ساختمانی در محل ما کار می کردند. این فروشگاه ابتدا اسم خاصی نداشت و همه آنرا به گچ فروشی حاج جعفر می شناختند ولی بعدها صاحب اسم و رسم وتابلو به قول بزرگترها گفتنی دم و دستگاهی شد.صاحب فروشگاه یعنی حاج جعفرپیر مرد ی لاغر و قد بلند بود که هر روز صبح آفتاب نزده آنجا بود و تا غروب هم هر وقت که داخل کارگاه سرک می کشیدی اورا می یافتی.

اما مش ممد بر خلاف حاج جعفر قدی کوتاه و هیکلی عضلانی داشت .دستهای پینه بسته و ضمخت و بازوان قدرتمندش حاصل عمری کار با گچ و ماسه و خاک بود . کسی نمی توانست حدس دقیقی در باره سن مش ممد بزند .زیرا صورت پهن و ته ریشی که همیشه داشت بیشتر اوقات  زیر هاله ای از  گچ سفید پنهان بود و مشخص نبود که موهای سر و ریشش گردی از سفیدی پیری دارد یا سفیدی گچ .

یگانه دوست و یاور و همیشه همراه مش ممد خر سفیدی بود که او بارهای سفارشی مردم را بر پشتش حمل می کرد. مش ممد زیاد با فارسی  حرف زدن میانه نداشت و ترکی صحبت کردن برایش خیلی راحتتر بود زیاد هم با این قضیه مشکلی نداشت واصولا کاری که او میکرد احتیاج زیادی به زبان نداشت.

من نمی دانم چه کسی برای اولین بار اسم خر مش ممد را گلبورا گذاشت و نمی دانم چرا شاید به دلیل اینکه مش ممد بار ها در روز گلبورا ایشک (خر بیا اینجا) را تکرار می کرد و ما فکر می کردیم اسم این خر گلبورا است. به هر صورت نه مش ممد نه گلبورا از این قضیه گله ای نداشتند برای ما هم وجود گلبورا و عبور هرزگاهی آن از محل فرصتی مغتنم بود برای بازی و شیطنت و احیانا اگر مش ممد سر حال بود کمی سواری.

مش ممد وقتی که بار گچ و خاک مشتری را تحویل می داد دستی به سر و گوش گلبورا می کشید و از جیبش قندی یا هویجی در می آورد  و در حالیکه چشم در چشم گلبورا می دوخت به ترکی چیزهایی می گفت و آنرا به گلبورا می داد.هیچکس تا به حال مش ممد را سوار گلبورا ندیده بود ولی گهگداری مش ممد اجازه می داد بچه ها به اندازه یک طول خیابان سوار گلبورا شوند. این یکی از لذت بخش ترین و فراموش نشدنی ترین لحظات همه بچه های محل بود و مش ممد هم تا آنجا که وقت و کارش اجازه می داد آنرا از بچه ها دریغ نمی کرد .

بچه هاهم در ازای این لحظات خوش  همیشه گوش به زنگ بودند که درزباله های  خانه چیزی برای گلبورا پیدا کنند .این چیزها شامل  نان خشک ، میوه های دور انداختنی ویا احیانا هویج یا خیاری دور از چشم های کنجکاوبود. ما همه آنها را در کیسه می ریختیم و وقتی که ازکنار کارگاه رد می شدیم آنرا ازبالای  پرچین چوبی به درون  حیاط  پرتاب می کردیم.مش ممد هم آنها رابازرسی و تقسیم بندی می کرد وبه مرور به  گلبورا می داد.این قانون را هم همه می دانستند که کسی  به جز مش ممد حق ندارد چیزی به گلبورا بدهد و البته خود گلبورا هم بطور باور نکردنی این قانون را رعایت می کرد .او حتی اگر مش ممد حضور نداشت به نوعی خطرناک محسوب می شد.

مش ممدهر روز صبح زود،  پس از آنکه سطل غذای  گلبورا را پر می کرد به سراغ نماز و خوردن ناشتایی می رفت سپس  پالانی به پشت گلبورا می انداخت و کار روزانه را شروع می کرد.

این پالان دو محل بزرگ در طرفین  داشت که مش ممد با بیل درون آنها گچ یا خاک و یا سیمان می ریخت .واحد اندازه گیری گچ و خاک و هر چیز دیگری که گلبورا حمل می کرد  هم همین پالان بود و بیلهای مش ممد که ظاهرا همه به آن اطمینان داشتند.تاشب کار مش ممد و گلبورا همین بود که بین فروشگاه و ساختمان سازی های اطراف در حرکت باشند ومصالح به آنها برسانند.

مش ممد همینطور که راه می رفت با گلبورا حرف می زد.گلبورا هم قدم به قدم مش ممد راه میرفت و هر چند دقیقه ای هم صدایی شبیه خرناسه  با حرکت سریع لب از او شنیده می شد که ما اسم انرا بوق گلبورایی گذاشته بودیم و خودمان هم آنرا می نواختیم.( من یک بار یک چک جانانه بعلت نواختن همین بوق گلبورایی و بریدن چرت ظهرگاهی مادرم خوردم) . گلبورا بطور منظمی این صدا را از خود در می آورد بطوری که فکر می کردی  جواب حرفهای مش ممد را می دهد .

هر شبانگاه ، دم غروب  مش ممد و گلبورا خسته و عرق ریزان از یک روز کار سخت به فروشگاه بر می گشتند. مش ممد ابتدا پالان گلبورا را بر می داشت سپس  با شلنگ آبی که همیشه در حیاط بود اطراف را آبپاشی می کرد که گرد و خاک بخوابد آبی هم به گلبورا می زد که هم خنک شود هم تمیز. بعد از آن سطل آب گلبورا را از آب خنک پر می کرد و سطل غذای اورا می شست وغذای شب گلبورا را آماده  می کرد .او پس از اینکه مطمئن می شد که گلبورا کم و کسری ندارد دستی به سر و روی گلبورا می کشید و حیوان را رها می کرد و به سراغ کارهای خودش می رفت.گلبورا معمولا بیشتر اوقات بجز شبهای سرد زمستان در محوطه کارگاه رها بود و شبها هم پشت در اتاق مش ممد می خوابید.

مش ممد بیشتر شبها نماز مغرب و عشاء را در مسجد می خواند این تنها وقتی بود که می توانستی مش ممد را بدون گلبورا ببینی .او هنگامی دست و رویش را می شست و لباسهای کارش را در می آورد کلی تفاوت می کرد .او در ذات آدم ساکتی بود وشاید سالها همنشینی با گلبورا اورا به انسانی مقاوم ،ساکت و صبور تبدیل کرده بود.او فارسی را خوب حرف نمی زد ولی قرآن و مفاتیح را بدون اشکال و با صدای بسیار خوبی می خواند.او همیشه دعای بین دونماز را می خواند و شبهای جمعه هم قبل از نماز یک ساعت کلاس قرآن برای بچه ها را او اداره می کرد.

او ارتباط خوبی با بچه ها داشت و بچه ها می دانستند به دست آوردن دل مش ممد یعنی سواری با گلبورا .مش ممد بیشتر قرآن و بسیاری از دعاهای معروف  مثل کمیل و ندبه و جوشن کبیر را از حفظ بود و من از خودش شنیده بودم که آنها را در مکتب وقتی در روستا بوده یاد گرفته است.در ضمن مش ممد در ایام محرم و ماه رمضان آبدارخانه مسجد را اداره می کرد و این از شانس ما بچه ها بود که حسین آقا سرایدار مقیم مسجد این ایام آنجا نبود که مرتب بگوید :” د بچه بروشب تو جات  …”.

مش ممد در ایام شلوغ آبدارخانه را مثل یک مدیر با تدبیر اداره می کرد کاری که از حسین آقا بر نمی آمد.چون مرتب با بچه ها دعوایش می شد.البته بچه ها هم سربه سرش می گذاشتند.و او هم تحمل شیطنت های بچه ها را نداشت.

شب و روز مش ممد و گلبورا به همین منوال می گذشت تا اینکه حاج جعفر صاحب فروشگاه و در حقیقت صاحبکار مش ممد دار فانی را وداع گفت یعنی مرد. مراسم تدفین و سوم و هفتم گذشت و قبل از چهلم، مراد پسر بزرگ او که اصرار داشت به او آقای مراغه ای  گفته شود جای پدر را در فروشگاه گرفت و از حاج جعفر هم فقط عکسی ماند بر دیوار .

پس ازآن، ما هر روز شاهد تغییرات چشمگیری در فروشگاه بودیم. حصار چوبی آن به دیوار تبدیل شد .اتاقی که دفتر مصالح فروشی حساب می شد و حاج جعفر بیش از پنجاه سال در آن حسابهای مردم را با چرتکه ولی به دقت در آنجا نگهداری می کرد تخریب و ساختمانی دو طبقه جای آن سبز شد. ساختمان جدید آجری بود و دفتر مراد در طبقه دوم بود با پنجره ای بزرگ که همه فروشگاه و در بزرگ کارگاه از آن دیده می شد.کف کارگاه هم اسفالت شد وغباری همیشه بر آنجا حاکم بود فرو نشست.

هر روز چیزهای جدیدی به این مجموعه اضافه می شد که تا به امروزپشت  سد دیدگاه سنتی حاج جعفر به این کسب و کار مانده بودند . دستگاه بلوک ساز سیمانی ، سیلوی گچ و انبارهای جدید به جای اتاقکهای قدیمی و دو دستگاه وانت نیسان آبی رنگ چیزهایی بود که قبل از سال حاج جعفر به این فرشگاه اضافه شد و حاج جعفر فقط می توانست از درون قاب شیشه ای که روبان مشکی آن نیز کهنه شده بود به این تغغیرات نگاه کند.

مراد که نه پیشوند مش داشت نه حاج، هر روز صبح با بنز سفید رنگی که تازگی خریده بود به کارگاه (اسمی که بعد از آغاز دوران پادشاهی اش بر فروشگاه گذاشته بود) می آمد و یک راست به دفتر می رفت و پشت میزش می نشست و کارش راآغاز می کرد.

هر چه زمان می گذشت مش ممد و گلبورا کمتر  در محل دیده می شدند .آنها مثل  دیوارمخروبی  که پس از جنگ به یادگار در شهرها نگه داشته می شوند فقط بعنوان یادگاری از قدیم در آنجا مانده بودند . این دو  چیزهایی بودند که مراد پس از اینهمه تغیرات هنوزآنها  دست نزده بود .او با همه جسارتی که در ایجاد تغییرات داشت جرات دست زدن به این دو را در خود نیافته بود.

مراد با استخدام کارگران جدید تا می توانست  مش ممد را از کار شاق روزانه معاف کرده بود وتا آنجا که در توان داشت به او احترام می گذاشت .او درساختمان جدید دو اتاق شایسته با نور خوب و کلیه امکانات رفاهی برای مش ممد درست کرد وبا احترام تمام اورا به محل جدید منتقل کرد. در عمل مش ممد هیچ کاری نداشت به جز اینکه در کارگاه را صبح باز کند نداشت. مراد حتی آبدارچی جدید هم استخدام کرده بود که مش ممد برایش چای نیاورد.

مش ممد برای خانواده مراغه ای  به خصوص برای  مراد بیش از یک کارگر بود .مراد کوله بار سنگینی از خاطرات  تلخ و شیرین  از مش ممد داشت .مراد به اندازه خوبی هایی که مش ممد بدون هیچ چشمداشتی به او کرده بود به او وامدار بود.  مش ممد حامی همیشگی و سنگ سبوی مراد بود. او شبهای زیادی را در اتاقک مش ممد گذرانده بود و مش ممد بارها تا مرز از دست دادن کارو زندگیش از مراد در برابر ذهنیت خشک و سخت حاج جعفردفاع کرده بود.

حاج جعفر اعتقاد داشت که پسر پس از دوازده سالگی باید کار کند و دختر باید نه سالگی شوهر. واگرنفوذ مش ممد بر حاج جعفر نبود مراد نه تنها دانشگاه نرفته بود بلکه دیپلم هم نداشت. و همه اینها را مراد می دانست و این را هم می دانست که مش ممد اهل صدقه نیست و او تنها کاری که می توانست برای مش ممد بکند این بود که کارهای سخت اورا آسان کند ولی وجود گلبورارا نمی توانست تحمل کند.گلبورا برای او نشانه ای از تفکری بود که سالها آزارش داده بود این حیوان بی آزار یادآور آزاری بود که او از سخت گیری های پدرش دیده بود. ولی از آن طرف به ارتباط پیچیده مش ممد با گلبورا واقف بود و اگر غیر از این بود مراد قبل از دفن پدرش گلبورا را سربه نیست کرده بود. مثل این بود که مراد می خواست حاکمیت خود و اندیشه اش را با نابودی نماینده تفکری قدیمی ثابت کند ولی چیزی که مانع از عملی شدن این همه نفرت می شد محبتی بود که به مش ممد داشت واین تضادی بود که روح مراد را می آزرد.

مراد شب سال بسیار آبرومندی برای پدرش در محل فروشگاه گرفت. به دستور او تمام سقف حیاط را با چادر پوشاندند و تعداد بسیار زیادی  صندلی در آنجا چیدند.تمامی محل و بسیاری دیگر از کسانی که طی چندین دهه زندگی حاج جعفر اورا می شناختند به این مراسم با ارسال دعوت نامه به اسم دعوت شدند.مراد خود شخصا به اجرای هر چه بهتر مراسم نظارت می کرد وتحسین همه را برای آنچه که کرده بود برانگیخته بود.

در این مراسم مش ممد قرآن خواند او کمی لاغر شده بود ولی همان بود که می شناختیمش البته ما در طی سال در مسجد دیده بودیمش و او در کت و شلوارنو و  مشکی  رنگی که معلوم بود از سلسله تدابیر مراد است خیلی خوب به نظر می رسید .فقط سرفه گهگداری امانش را می برید.

آن شب تمام شد فردا صبح که از آن محل رد می شدم اثری از چادر بزرگ و مراسم شب گذشته دیده نمی شد .طی شب گذشته همه را جمع کرده بودند و کار روزمره آغاز شده بود ولی در بزرگ باز بود و کسانی مشغول جمع آوری و  شمردن ظروف اجاره ای  بودند . من نگاهی به ته حیاط انداختم و هر چه سعی کردم نتوانستم گل بورا را بیابم. فکر کردم شاید به علت مراسم شب گذشته اورا به جایی منتقل کرده اند.تا اینکه شب مش ممد را در مسجد دیدم و سراغ گلبورا را از او گرفتم او گفت حیوان را به ده فرستاند و فقط یک جمله دیگر گفت “حیوان راحت شد” و رفت . و من با  برق اشک را در ته چشم او دییدم و پس ازآن هم هیچگاه کسی  گلبورا را در محل ندید.

مش ممد مدتی بعد  بعلت بیماری سل در بیمارستان بستری شد مراد هرکاری که می توانست  برای نجات او کرد. ولی سالها گرد و خاک و گچ و زندگی در اتاق نمور کار خود را کرده بود.

روزهای آخر که پیرمرد مرگ را حس کرده بود خواسته بود که ما بچه هارا ببیند . مراد مینی بوسی اجاره کرد و ما به بیمارستان برد .مش ممد لاغر شده بود و استخوان خالی .ماسک اکسیژن دم دهانش بود وقتی که مارا دید خوشحال شد .سر جایش نشست و سعی کرد چیزی بگوید ولی سرفه اجازه نداد ریشش را زده بودند و روی کاغذ پایین تختش خواندم .محمد پیرکانی، سن : پنجاه و شش سال .

چیزی دستش بود مرا صدا کرد و آنرا به من داد .تسبیحش بود و خرمهره ای که سالها به گردن گلبورا آویزان بود.سپس دراز کشید و چیزهایی زیر لب گفت و من احساس کردم که اوهم راحت شد.

مش ممد مرد و مراد مراسمی  بمراتب با شکوهتر از پدرش برای او برپا کرد.مراد ، مش ممد را در آرامگاه خانوادگی در کنار پدرش دفن کرد و در تمام مدت مراسم دفن بی صدا اشک می ریخت .چیزی در مراد غوغا می کرد که واگو نمی کرد پس از مدتی بعد مراد مصالح فروشی را فروخت و آنجا تبدیل به آپارتمانهای بلند شد.

بعدها از حسین آقا شنیدم که مراد شب سال پدرش به بهانه اینکه ممکن است بودن گلبورا باعث مشکلی در مراسم شود حیوان را سوار وانت کرده بود و به جایی فرستاده بود وبه  مش ممد هم گفته بود که پس از مراسم اورا باز می گرداند که البته او این کار هیچگاه نکرد .پس از چند روز هم آب پاکی را ریخته بود روی دست مش ممد و گفته بود که حیوان را فروخته است. حسین آقا اعتقاد داشت که بیماری مش ممد از آنروز بدتر شده به فاصله چند ماه هم او فوت کرده بود.

عینک و چوبی که مش ممد برای خواندن قران  استفاده می کرد در مسجد ماند و عکسی اورا به یادگار در دارالقران مسجد آویختند و نمی دانم چه کسی یک آبسردکن بزرگ به اسم محمد پیرکانی در حیاط مسجد نصب کرد. من هم تسبیح و خر مهره را  به مسجد سپردم تا درکنار باقی یادگاری هایی که در آنجا بود حفظ شود.

حال سالها از این ماجرا می گذرد .مراد باید پیرمردی شده باشد  ولی من گاه گاه در تنهایی به یاد مش ممد بوق گلبورایی را می نوازم.

انشا

July 19th, 2009

“انقلاب چیزی مثل بازی اتل متل توتوله است اول همه پاهایشان را دراز می کنند بعد یکی شروع می کند به خواندن گاو حسن چه جوره و البته گاوحسن برای هر کسی یک جوره یکی دنبال شیراست گاو حسن را زنده دوست دارد یکی که دنبال گوشت است گاو حسن را سربریده و خون چکان در آرزوهایش تصور می کند البته همه در تملک گاو حسن هدفی واحد دارند ولی در نحوه استفاده آن نه و دیگر اینکه همه قرنهاست در فکرگاو حسن هستند جز خود حسن که پی زن گرفتن رفته هندوستان .آخرش هم قرعه به نام هرکس که بیافتد دست و پاهایش را جمع می کند وپی کارش می رود و هرکسی که پایش دراز ماند مالک گاو حسن می شود به همین سادگی  “

این بخشهای از انشای من با موضوع انقلاب  بود که  سال سوم راهنمایی در زنگ انشاء خواندم . انشایی که  نه مورد توجه کسی قرار گرفت و نه نمره ی  شایسته دریافت کرد .آقای تاربدی معلم ادبیات ما  پس از تمام شدن انشا ء با ژستی روشنفکرانه ولی ساختگی  در حالی که از شدت عصبانیت مثل هندوانه شب چله سرخ شده بود گفت : نمی دانم آن مطالب را از کجا یافته ای ساختارآن بچه گانه  و از لحاظ ادبیاتی سطحی و فاقد ارزش است واز لحاظ مفهومی چیز قابل بحثی ندارد و اضافه کردانقلاب راه نهایی توده ها برای رهایی است . خورشیدی است که درپرتو آن خلق زحمتکش این  پرولتاریای قهرمان از چنگال کاپیتالیسم و امپریالیسم آزاد می شود  و هر تفکری  که مخالف و کند کننده این جریان باشد  مسموم است و ضد انقلابی .من که تا ان موقع فکر می کردم مسمومیت چیزی در ارتباط با معده و غذا و این چیز هاست نتوانستم بفهمم که انشای من  چگونه جامعه  را مسموم می کند وهمانطور که آقای تاربدی به حرف زدن ادامه می داد و تریبون مفت برای تمرین سخنرانی های مد روز آن زمان بدست آورده بود من در افکارم فکر می کردم جامعه مسموم شده و در حال بالا آوردن است و نمی دانم چرا برایم مفهوم جامعه در آن زمان  یک زن  بود شاید به این دلیل که بارها در گوشه کنار شنیده بودم که جامعه آبستن حوادث بزرگی است و صد البته با تمام سعی که همگان در مخفی کردن این مسائل از بچه ها داشتند واضح و مبرهن بود که خانمها فقط آبستن می شوند حد اقل  درزمان کودکی ما حتی بعدها که علم و تکنولوژی بسیار پیشرفت کرد، من مرد آبستن ندیده بودم و ندیدم .

آن موقع ها ما در باره سیاست ، مکاتب سیاسی، اسلحه های ساده و اتوماتیک حتی لنین و چه گوارا  بیشتر میدانستیم تا مسائل پیش پا افتاده و خجالت آوری از قبیل فرق بین مرد و زن.همه چیز زیرسایه ابر انقلاب رفته بود و کسی فکر نمی کرد که بعدها با این نسل که صبح تا شب مشغول کار سیاسی و نظامی است چه باید کرد .

به هر صورت  انشای من و سخنان محکم و محکوم کننده آقای تاربدی تمام زنگ انشاء را گرفت ومن  یاد گرفتم که هرکسی مثل من که علاقه ای به سیاست ندارد یا به نوعی دیگر به به انقلاب می اندیشد و شاید انتقاداتی به نقش ها و  اثرات تخریبی انقلاب دارد ضد انقلاب است و مسموم کننده جامعه.

من سرفکنده و شرمنده پس ازاتمام محاکمه در دادگاه یکنفره ای که آقای تاربدی قاضی و دادستان وهیئت منصفه آن بود حکم محکومیت در دست(آقای تاربدی زیرانشایم با خودکار قرمز نوشته بود افتضاح ) با اشاره دست ایشان که خود شخصا مسئولیت اجرای حکم را هم به عهده گرفته بودند به سر جایم برگشتم . البته این شرمساری زمان زیادی  ذهن مرا آزار نداد چون با اوج گرفتن صدای دل انگیز زنگ تفریح وبالا گرفتن هیاهوی  بچه ها  همه اتفاقات زنگ انشاء درمسابقه زودتر رسیدن به بوفه مدرسه ازیادم رفت.

آقای تاربدی در آن زمان که هر کسی ظاهرش را در راستای  افکارش می آراست به چپ میزد در آن زمان چپ نام عمومی گروههایی بود که به نوعی ارتباط به مارکسیسم و کمونیست و این اینگونه افکار داشتند .سبیل پهن و صورت اصلاح کرده و حرفهای بسیار قلنبه وسلنبه  و بکار بردن افراطی کلمه خلق در هر جمله از مشخصات اصلی این افراد بود .

منظور آنان از خلق همین مردم بود ولی آنان اصرار داشتند حتما اسم این  موجودات  دو پا ی  کوچه و خیابان را خلق بگزارند در ضمن  آنان همین خلق را هم دو دسته می کردند زحمتکش و دزد و دیگر هیچ . البته بعضی از آنان فقط کارگران و بعضی از کشاورزانی را زمین از خود نداشتند و رعیتی می کردند خلق می خواندند  و به همین علت آرم بیشتراین گروه ها نشانه هایی از داس و چکش به حرمت کارگر و برزگر داشت و صد البته ستاره که نشانه رهایی بود .بیچاره ستاره که از دست این بشر چه نقشهایی را باید بازی کند .قبله آمال این تفکر سرزمین  سرخ شمالی بود و به  تبع این شیفتگی رنگ قرمز رنگ مقدس ایشان بود و در استفاده از آن  در هر جای ممکن از پرچم گرفته  تا میز و در دیوارو حتی جلد کتاب مضایقه نمی کردند. هدف نهایی ایشان نابودی امپریالیسم غربی بود ولی  با نوع شرقی آن مشکل زیادی نداشتند.

در تفکرآنان  جامعه شامل دوگروه می شد اول  کارگران زحمتکش که  خلق زحمتکش خوانده می شدند  و کارفرمایان دزد که اموال کارگران نامبرده را به چپاول می بردند .کلمات دیگری مثل پرولتاریا و بورژوازی البته از نوع خورده آن هم از جمله کلماتی بود که در حرفهای آنان بسیارشنیده می شد.بر در دیوار محل هایی که این گروهها در آنجا به فعالیت می پرداختند عکس هایی از آدمهای دیده می شد که از قطر گردن و ظاهر خوش آب رنگشان پیدا بود که زیاد از جنس و طبقه کارگر زحمتکش نبودند شاید آثار درد و زجرو زحمت آنان در پشت سبیلهای بزرگشان پنهان شده بود به چشم مردم عادی نمی آمد و یا  شاید آنها چون از رهبران بودند از میان کارگران کمتر زحمتکش انتخاب می شدند که تاب و توان مبارزه و تحمل زندانها و شکنجه های کارفرمایان دزد را داشته باشند. پوستر های دیگری هم به جز عکس رهبران مرده و زنده و آرمهای سازمانی در دفاتر آنها یافت می شد که اغلب کارگرانی را نشان می داد که چکش البته از نوع پتک و پرچم در دست دارند و می روند تا پوست از کله کارفرمایان بکنند ولی پس از آن نمی دانم چه اتفاقی می افتاد چون پوسترها بیش از نشان نمی داند .البته وظیفه پوستر در همین جا به پایان می رسید واز این به بعد با تاریخ بود و عناصری خارج از تصور طراحان این پوسترها.

یکی از جالب توجه ترین این گروهها برای من گروهی بود که خود را پیرو مائو رهبر سابق چین می دانستند و البته تا بیاید کسی  بفهمد مائوایسم از کجا درمدرسه ما  سر در آورده ، بساط آنها جمع شد .آنها بطور حتم پیراهن وکتانی چینی می پوشیدند وعجب اینکه هردونفری که افتخار شاگردی آقای مائو و ترویج آن را داشتند ریز اندام بودند و من در ذهنم همیشه آنها را در حال تمرین کونگ فو و ذن و این چیزها تصور می کردم.نا گفته نماند که درآن زمان سینماهای تهران پر از فیلم های بروس لی بود که خشونت آن با نبض زندگی در جامعه آن روز هماهنگ بود. بسیاری از جوانان با استعداد بلافاصله پس از خروج از سینما به استفاده از فنونی می پرداختند که سازندگان فیلمها به هزار نیرنگ و کلک در فیلم گنجانده بودند.

به هر صورت من گهگاه از درزنگهای تفریح  به دفتر گروه های مختلف در مدرسه سر می زدم .این سرک کشیدن ها خالی از تفریح نبود چون گهگاه  روی میزهای آنان چیزهایی مثل بیسکوییت و شکلات یافت می شد که که برای تغییر ذایقه بد نبوند فقط این تغذیه مجانی چند بدی داشت اول اینکه این دلسوزان و سرسپردگان خلق معمولا بسته بیسکوییت را زنگ تفریح دوم باز می کردند که اشتهای آدم برای ناهار کور می شد و دیگر آنکه برای دوتا بیسکوییت گهگداری مجبور می شدی  چند دقیقه ای به  نطق های اتشینی در ارتباط با رهایی طبقه کارگر و نابودی کاپیتالیسم و حق نان مسکن آزادی برای توده در بند گوش فرا دهی.

آقای تاربدی را گاهگاهی در دفاتر مختلف می دیدم او که مرا خوب می شناخت و به خصوص بعد ازآن روزکذایی ا نشاء  هیچ دل خوشی ازمن نداشت ودر هرجای ممکن و به هر شخصی که می یافت  یادآوری بی استعدادی مرا در امر ادبی و افکار مسموم مرا در امر انقلابی  می کرد. او که  اصولا مرا فاقد هرگونه قریحه ادبی و سیاسی می دانست با دیدن من با نفرتی که اصراری هم در پنهان کردن آن نداشت سعی در دفع شر من از آنجا می کرد.

فقط آقای تاربدی و مسئولین گروهای چپ مدرسه نبودند که زیاد از بچه های مثل من و خیلی های دیگری که به زیر علم هیچکدام سینه نمی زدیم خوششان نمی آمد این تقریبا  نظرعمومی همه  گروه های سیاسی بود . گروهای سیاسی از هر جنس و عقیده همه پیرو  شعار”یا بامنی یا بر منی” بودند و من و بعضا عده ای دیگر که با هیچکس نبودیم ظاهرا بر همگان بودیم .

گروهای سیاسی اعم از مذهبی و یا غیر مذهبی و گاهی نامهای  ترکیبی عجیب غریب و ایدولوژی های عجیب و غریبتر  صبحها مدرسه را به  سربازخانه تبدیل می کردند و با چنان هیجانی سرود های انقلابی و سازمانی می خواندند که فکر می کردی حیاط مدرسه جنگلهای نیکاراگوئه است و چنان حرارتی ازآلنده ، چه گوارا تا زاپاتا و دکتر علی شریعتی و تختی  صحبت می کردند که انگارهمه آنان همین الان در دفتر مدرسه نشسته اند.

یکبار در پلاکاردی خواندم که “مبارزه تا آخرین قطره خون و تاآخرین فشنگ برای رهایی ملتهای در بند از نیکاراگوئه تا زیمباوه ” من کسی که پلاکارد را در دست داشت پرسیدم زیمباوه کجاست و مشکل آن چیست ؟ او نگاهی به من کرد و گفت سوالم را مکتوب کنم تا او به سطوح بالای سازمان ارائه دهد و جواب آن را برای من بیاورد. که صد البته من هیچگاه این کار را نکردم . خلاصه همه در فکر رهایی دیگران بودند و من نمی فهمیدم چگونه و چرا مسئولیت رهایی همه ملتهای در بند بر دوش بچه های  مدرسه ما بود.

البته من و چند تا از دوستانم مشکلی با حل مشکل دنیا و رهایی ملل در بند نداشتیم ولی به شرط آنکه به ما هم فرصت استفاده از حیاط مدرسه برای کارهای بی شرمانه و ضد انقلابی مثل بازی و ورزش داده شود .گهگاهی ما صبحها زودترمی آمدیم که درحیاط مدرسه بسکتبال و فوتبال بازی کنیم ولی حیاط مدرسه را پر از سربازان کوچکی بود که تمرین جنگهای چریکی می کردند  به همین دلیل گهگاهی درگیری هایی لفظی بین ما وبعضی از گروههای مبارز و فعال سیاسی صورت می پذیرفت ولی عمدتا جدی نبود چون آنها در حقیقت همکلاسی های خودمان بودند و در کلاس با هم روی یک نیمکت می نشستیم  فقط تحت تاثیر جو و فضای پر هیجان انقلاب فکر می کردند باید کاری کنند و ما فکر می کردیم که باید در مدرسه درس خواند.البته یکی دو سال بعد دانشگاه ها هم به تعطیل شدند و درس خوانده و نخوانده پشت در دانشگاه ماندند. دخترها از خانه شوهر و پسرها از مغازه پدرشان( اگر بخت یارشان بود) سر درآوردند وعده ای نه چندان اندک هم که بخت یارشان نبود  کارشان به همان ناکجاآبادهایی کشید که من در انشایم نوشته بودم .

این انقلاب زدگی عجولانه فقط خاصه مدرسه ما نبود هرجا که پا می گذاشتی حرف و حدیث همین بود انقلاب مانند موجی جامعه را درنوردیده بود مردم در جای جای کوچه و بازار دچار این هیجان بودند بجزعده ای معدود که از قدیم به سیاست مانوس بودند و با الفبای آن کمابیش آشنا،برای بیشتر مردم سیاسی گری یک نقش مد روز بود .انقلاب خون آنان را به جوش آورده بود .سیاست  مثل رودی بود که آنان را با خود می برد و سرمنشاء وحدت آنها با هم شده بود . مردم به همت همین همبستگی موفق شده بودند  شاه تا به گردن فرورفته در ظلم و فساد و تباهی  را ا ز مملکت بیرون برانند و رژیم جمهوری اسلامی را حاکم کنند وبواسطه همین انتخاب چنان شد که  پس از دوازدهم فروردین سال پنجاه و هشت انتظار مردم از دین و مذهب نسبت به گذشته تغییر کرد .تا قبل ازانقلاب مردم بدهکار مذهبشان بودند و پس از آن طلبکار آن شدند .آنها با انتخاب جمهوری اسلامی متوقع شدند  که همه مشکلات از ترافیک و مسکن گرفته تا گرانی و کنترل جمعیت را اسلام  حل کند.

با انضمام نام اسلام به دنبال جمهوری طبیعی بود که اولین گروههایی که از گردانه انقلاب در برگشت مردم به زندگی عادی خارج می شوند گروه های چپ باشند و پس ازآنهاهم درمدت کمتر از سه سال نه کوزه ماند و نه کوزه گر و نه کوزه فروش بساط  همه گروه ها به علل مختلف تخته شد و شاید مهمترین این دلایل فروکش کردن و سرد شدن کوره انقلاب بود وعدم استقبال مردم و دیگر آنکه تصمیم گیران آن روز جامعه، چند صدایی را عامل تفرقه و تفرقه را عامل زمینگیر کردن انقلاب می دانستند.

البته من هم آنقدر بی رگ و سیب زمینی نبودم که هیچ فعالینی نکرده باشم . من که از قبل از انقلاب هم بطور سنتی به مسجد رفت و آمد داشتم کم و بیش در مسجد محل چهره ای آشنا بودم .یک روز توسط امام جماعت پس از نمازمغرب و عشا فراخوانده شدم و حکم تشکیل هسته فرهنگی مسجد را شفاهی دریافت داشتم و قرار شد از اتاق بالای شرکت تعاونی که پس از انقلاب یکی از ارگانهای توسط مردم ایجاد شده بود برای استقرار این کانون استفاده کنیم .پس از چند روزی به کمک بچه های محل آنجا را تمیز کردیم و با جمع آوری اسباب و اثاثیه ای مختصر دفتر را راه اندازی کردیم و شروع کردیم به کار فرهنگی و البته نظامی .کلاسهای قرآن و معارف و اسلحه شناسی در آنجا راه افتاد و باعث جذب عده زیادی از دخترها و پسرهای محل شد. تا چشم روی هم گذاشتم همه شدیم خواهرو برادرو کلاسها از رونق خوبی برخوردارشد.

چند ماهی بیشتر از فعالیت های من در مسجد محل  نمی گذشت که سر و صدای مادرم  برای کم توجهی من به درس درآمد وسیر سقوطی نمره های درسی من  روز به روزآتش خشم مادرم را بیشترشعله ور می ساخت تا جایی که یک شب که من اسحله به دست به پاسداری از انقلاب مشغول بودم مادرم را دیدم که کاغذی در دست به سوی سنگر ما می آید.او پس از یافتن کارنامه ثلث دوم من  که در کیف مدرسه ام بلادرنگ به سوی مسجد راهسپار شده بود و چنان آتشی برپا کرد که من از آن شب به بعد به پاسداری انقلاب باز نگشتم .ولی از فعالیتهای روزانه منع نشدم و یا شاید هم شدم ولی اعتناعی نکردم .من همچنان به مسجد رفت وآمد داشتم تا اینکه یک روز که دم در کلاس اسلحه شناسی نگهبانی می دادم مردی عصبانی همراه یک مامور پلیس به سمت من آمدند و از من سراغ برادر احمد را گرفتند.برادر احمد نام مدرس کلاس اسلحه شناسی بود .ما روزهای فرد برای خواهران و روزهای زوج برای برادران کلاس داشتیم.تدریس کلاس خواهران به عهده برادر احمد بود .این برادر عزیز ما موهایی بورو قیافه ای اروپایی داشت .چشمان آبیش در ترکیب با ریش بور و اندام ورزشکاری محبوبیتی در بین بچه های محل برایش ایجاد کرده بود.

من بعد از آنروز که اورا به کلانتری بردند دیگر اورا ندیدم ولی بعدها که علت جلب اورا فهمیدم تا مدتها از دست خودم عصبانی بودم .برادر احمد به تعداد بسیار زیادی از خواهران قول ازدواج داده بود و آنها را به نوعی فریب داده بود و من با اسلحه خالی در دست  نگهبان دراتاقی بودم که او درآن به راز ونیاز با خواهران می پرداخت . هنگام نگهبانی چه افکاری در سرم نمی گذشت  و فکرمی کردم چه گام موثری در تثبیت انقلاب و تربیت نسل انقلاب برمی دارم و این ارزش درگیری با مادرم و نداشتن نمره عالی را دارد . ووقتی فهمیدم که جوانان انقلاب چگونه در راه آموزش الفبای انقلاب می کوشند به خانه بازگشتم و هیچگاه دیگر به سراغ این فعالیتها نرفتم .

قربانی

July 18th, 2009

“خانم زیاد حرص نخور پرش رفته کمش مونده تا چند روز ديگه که مدارس باز می شه و بساط بچه ها از کوچه ها جمع مي شه اين کلماتی بود که ازحرفهای پدرم پس از صحبتهاي مفصل مادرم در باب اتفاقات روز گذشته دستگیرم شد در ادامه هم با صدای بلند به طوری که من بشنوم اضافه کرد : اين چند روز آخر هم مي آيد پيش من در مغازه تا کمتر دردسر درست کنه . و بعد با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت :خانم شما هم کمی مراعات کنید  پسر بچه است  وبازیگوش  شیطنت هم نشانه سلامتی پسر بچه هاست .شماهم  نباید غرورش را  جلوی اهالی محل خورد می کردید،کمی هم به آنها حق بدهید  این بچه ها اگرتوی این دووجب کوچه هم بازی نکنند از صبح تا شب توی این روزهای بلند تابستون چه کار می توانند بکنند.

من که تا اين لحظه جيک نزده بودم از حرفهای پدرم( با اینکه بنا نبود انها را بشنوم) کمی جرات پیدا کردم  ولی تا آمدم دهان باز کنم با يک ساکت باش آتشين پدرم تغيير عقيده داده وسکوت اختیار کردم .

آن شب قضيه به همينجا فيصله يافت در حقيقت پدرم  در بازگشت به خانه آنقدر خسته بود که من گاهی فکر می کردم که شامش را با  چشمان بسته ميخورد. بعد از شام هم کمتر صدايي از او در خانه شنيده مي شد بجز صداي خروپف که نشانه به خواب رفتنش مقابل تلوزيون بود.

او هيچگاه شب هنگام پس از خوردن شام بيش از چند دقيقه رويروي تلوزيون دوام نياورده بود.

پدرم با همه ابهتش قلبي به اندازه دنيا مهربان داشت. او هيچگاه ،حتي در اوج عصبانيت ما ر ا کتک نمی زد اصولا اهل خشونت نبود ولي يک نگاه و اشاره اش براي  توقف هر کاري حتی برای مادرم  کافي بود.او کودکیش را با سختي زياد وتنها گذرانده بود هيچگاه فرصتی جهت جبران بچگي از دست رفته اش نیافته بود. شاید قلب مهربانش حاصل زجری بود که در کودکیش کشیده بود.

بهر صورت فرداي آن شب همراه پدرم راهي مغازه شدم آنجا به خصوص برای من جاي بدي نبود. من تمام روزرا  ديوانه وار با خوردن  خوراکی های مختلف يا به قول مادرم آشغال پاشغال به شب می رساندم.

يکبار از مادرم پرسيدم آشغال مي دانم يعني چي ولي پاشغال یعنی چه؟ او گفت يعني هله ووله. البته بازهم مشکل من تا سالها بعد حل نشد.

پدرم یک فروشگاه کوچک کفش زنانه  داشت.ازخانه ما تا آنجا اگر به ازدحام بدي برخورد نمي کرديم  حدود چهل وپنج دقيقه راه بود. وقتي در ماشين نشستيم پدرم با انداختن اخمی در ابرو -شاید برای ایجاد فضا - صخبت را آغاز نمود.

شازده حالا تعريف کن ببينم ديروز چه آشوبي برپا کرده بودي ؟

ما هر وقت با هم تنها بودیم پدرم مرا شازده صدا مي کرد.

قضيه خيلي ساده بود درجريان  بازي توپ  به بالا پشت بام منزل يکي از همسايه ها افتاده بود و شيشه را نورگير شکسته بود .من هم همراه سایر بچه هاي محل بودم و گناهم اگر کمتر از باقي نبود بطور حتم بيشتر هم نبود. اين اتفاق ساده نه بدليل شکستن شيشه بلکه  به دلایل  ديگر  به جنجال بزرگي در محل تبديل شد.

شکستن شيشه اتفاق زیاد نادری نبود فقط از بد روزگار مادرمن خسته و عصباني  از خريد روزانه و احيانا چند درگيري با قصاب و میوه فروش، سبد خرید بدست به ميان ماجرا رسيد و چون فقط مرا در حال گرفتن توپ از دست حاج خانوم - صاحب خانه با شیشه شکسته -  ديد  تصور کرد من به تنهايي  سقف خانه حاج آقا را برسرشان خراب کرده ام. او یکباره  چنان به گوش راست من هجوم برد و با بدست آوردن لاله آن چنان به کشیدن اقدام کرد که من فکر کردم بطور حتم قصد درآوردن آن را از بیخ دارد . من که روی انگشتان پایم روی زمین ایستاده بودم چنان فريادي زده بودم که حاج آفا نماز خود را شکسته بود و پس از رسيدن به ميدان درگيري ، من و گوشم را که هنوز گرفتار نوازشهاي مادرانه بوديم نجات داده بود. مادرم که هنوز از تربيت فوري من احساس رضايت نکرده بود ولي ديگر بعلت وجود حاج آقا دستش به من نمي رسيد از عصبانيت بيش از اندازه غش کرده بود و پس از آن توسط زهرا خانم در حالتي نيمه هوش براي درمان آب قند به خانه برده شد بود.

ترکیب چند اتفاق حداقل از نظر من ساده به چنان آشوبی تبدیل شده بود که پای نصف مردم محل را به این ماجرا کشیده بود . ناگفته نماند پس از سالها که از این ماجرا می گذردهر وقت دو گوشم را در آینه باهم مقایسه می کنم  تصور می کنم گوش راستم قدري ازبرادر چپی آن بلندتر شده است .

من پس شرح مختصر ماجرا ساکت به بیرون خیره شدم پس از گذشت چند لحظهپدرم با آهی که همیشه قبل از گفتن حرفهای مهم می کشید گفت: همين .ولی منتظرجواب من نشد و ادامه داد : اين چند روزه آخررا هم رعايت حال همسایه ها را بکنيد تا مدارس باز شود. البته من نفهميدم پس از باز شدن مدارس چه اتفاقي بناست بیافتد . پدرم هم در ادامه توضیحی نداد و شاید از لحاظ اودیگر پرونده دیروز مختومه بود یا شاید او اصلا پرونده ای برای آن نگشوده بود . چون او در حالیکه رادیو را شنیدن اخبار بلند می کرد به من گفت ناهار امروز به ما چی می خواهی بدی شازده ؟

فکر مي کنم او هم مثل همه صورت مسئله را می دانست. مشکل اصلی این جا بود که کسی برنامه ای برای پر کردن اوقات فراغت تابستان بچه ها نداشت . در حقیقت کسی جوابی برای وجود این بچه ها در کوچه یا شاید در جهان نداشت . هیچ کس جوابی برای این سوال بزرگ نداشت یعنی هیچکس اعم از دولت و ملت ، بزرگتر یا کوچکتر نمی دانست این همه شور و نشاط و انرژی انباشته در بچه هایی که پس از نه ماه مدرسه رفتن حالا سه ماه تعطیلی دارند کجا باید مصرف شود .خوب بدیهی است که اگر هفت هشت تا پسر بچه در سنین دبستان توی یک کوچه ده دوازده متری که هر لجظه یک ماشین از آن رد می شود دنبال یک توپ کنند چنین اتفاقاتی خواهد افتاد . دربعضی از کوچه بچه ها در گرماگرم بازی متوجه ماشین های عبوری نشده بودند و شب را به جای خانه در بیمارستان یا گورستان خوابیده بودند و راننده بدبخت را هم که پس از یک روز کار سخت وصد هزار گرفتاری به منزلش برمی گشته دچارگرفتاری ساخته بودند .

صفحه حوادث روزنامه ها پر بود از خبرهای این چنینیدر تصادف ماشین با بچه های در حال بازی کودکی جان سپرد…” و شبیه به آن . در همین محل ما یک کمپرسی مصالح ساختمانی ، آجرهای خود را چنان نزدیک محل بازی ما خالی کرد که خرده های آن از چند سانتی سر و کله ما رد شد در ضمن ما هم هنگام تخلیه بار کمپرسی عقب آن ورجه ورجه می کردیم به خرده های آجر پرتابی جا خالی می دادیم این جزو بازی ما بود و اسمش را گذاشته بودیم بازی مرگ . خدا بسیار یار ما بود که در پایان این تابستان فقط چند تا شیشه شکسته بودیم و یا چند باری ایرج خان را از خواب پرانده بودیم.

شکستن شیشه که واقعا بدون قصد و عمد فقط بر حسب اتفاق صورت گرفته بود ولی راستش را بخواهید پراندن ایرج خان از خواب ظهر گاهی گهگداری بی غرض و مرض نبود و به نحوی از سرگرمی های مامحسوب می شد. ماجرای خواب ظهر ایرج خان و بیدارشدن پیش از وقت او توسط بچه ها خیلی بامزه در ضمن آموزنده بود . او با پیژامای دوخت زهرا خانم و عرقگیر رکابی در حالیکه سبیلهای چخماقیش آویزان بود به دم در می آمد و بچه ها قبل از وحشت از هیبت غول آسای او از دیدن سروضع ایرج خان خنده شان می گرفت وآموزنده زیرا چنان حرفهایی از ایرج خان یاد می گرفتند که شاید برای شنیدن یکی ازهرکدام از آن الفاظ گهر بار می بایستی مدتها در بدترین مکان ها شهر پرسه بزنند.

کلاس درس ایرج خان مجانی ، پر بار و در ضمن کوتاه بود و بیش از چند دقیقه طول نمی کشید . ایشان پس ازیک سخنرانی مجمل وپر بار همه اقوام بچه هارا از هفت نسل گذشته تا کنون سر تا پا شستشو می داد و پس ازایراد شک در اینکه ما بچه های واقعی پدرهایمان هستیم یا نه به خانه بر می گشت و احتمالا به ادامه غیلوله بلند ظهرگاهی خود می پرداخت . ما هم به تمرین چیزهای جدیدی که امروزاز ایرج خان شنیده بودیم می پرداختیم . من که معنای بسیاری از سخنان این انسان شریف را متوجه نمی شدم یکبار از مادرم بر سر تکرار یکی از آنها در خانه چنان سیلی خوردم که مثل فیلمهای کارتون ماه و ستاره بالای سرم می چرخید . پس ازآن فهمیدم که این حرفها را فقط مخصوص ایرج خان است وتکرارآن عاقبت خوشی ندارد . یکبار که در باره ایرج خان با پدرم صحبت کردم گفت مردک دیوانه است سربه سرش نگذارید خدا اورا زده است ولی ظاهرا چوب خدا هم علاج زبان بی پروای این مرد نشده بود. البته فحاشی های ظهر ایرج خان بجز مواردی که ذکر آن رفت فواید دیگری هم داشت. من جمله خرید بستنی توسط زهرا خانم همسر ایرج خان بود. ماجرا از این قرار بود که این ایرج خان بد اخلاق و غیر قابل تحمل همسری بسیار مهربان داشت به نام زهرا خانم. اینهم بقول مادرم از حکمت خداوندی بود که چنین فرشته ای را اسیر این دیو ساخته بود البته من فکر می کنم بیشتر از جبر روزگار بود تا حکمت الهی .  عصرهر ظهری که ما میهمان صحبتهای شوهرش بودیم زهرا خانم  به نحوی سعی می کرد ناراحتی  را از دل بچه ها بزداید و بهترین راه هم خرید بستنی زعفرانی از مغازه آفا رفعتی بود.

دم غروب  عصرهای بلند تابستان بعضی از روزها خانمهای کوچه فارغ  از کار خانه ، منتظر بازگشتن شوهرانشان به منزل وفتی گیر می آوردند به صحبت می پرداختند .بچه ها هم معمولا در این ساعات  دم غروب را به قایم موشک سپری می کردند. در طی این جلسات بعضی از اوقات زهرا خانم  یکی از ما را صدا می کرد با دادن یک اسکناس  ده تومنی به یکی از ما  می گفت این را  ایرج خان داده و گفته “این مال بستنی عصر بچه ها است “ . ما هم  که خود بستنی  برایمان  مهمتر از تفحص در صحت این حرف بود تشکری می کردیم و به سرعت برق و باد خودمان را به مغازه آقا رفعتی که پنج شش کوچه بالا تر از کوچه خودمان بود می رساندیم و پس ازشمردن نفرات و حساب کتاب اگر زیاد بودیم  بستنی و اگر پول می رسید مخلوط فالوده بستنی می خوردیم. به هر صورت ترکیب حرفهای ظهر ایرج خان و بستنی عصر چیز بدی از آب در نمی آمد.البته بستنی عصرنه فقط از طرف زهرا خانم بلکه از جانب باقی مادرها با قراردادی نانوشته به طوری که به کسی اجهاف نشود  تامین می شد هرروز یکی این امر را تقبل می کرد وحاصل آنهم برای ما بسیار شیرین بود به شیرینی و خنکی بستنی های زعفرانی  رفعتی . ولی  شرکت زهرا خانم در این برنامه به نوعی عجیب بود زیرا زهراخانم اصلا  بچه نداشت  و بطوری که همه می گفتند او اصلا بچه دار نمی شد.

یکبار در کتاب فارسی در درس ابراهیم پیامبر خدا یا شاید درسی دیگر و کتابی دیگر در توضیح کلمه قربانی خواندم قربانی به کسی(آدم یا حیوان) گفته می شود که بدون انجام جرمی مجازات می شود او فنا می شود بدون آنکه نظرش پرسیده شود .قربانی محکوم به فناست حال چه پیشکشی باشد  و چه زمانه اورا در شرایط قربانی شدن قرار داده باشد .در اصل فنا شدن قربانی  تفاوتی ایجاد نمی شود.

قربانی یعنی  زهرا خانم ، ایرج خان ، بچه های کوچه ، من ، پدر ومادرم وهمه پدر مادرها و همه آنهایی که جرم نکرده محکوم شده اند .محکوم به زندگی ناخواسته. بزرگتر شدم و فهمیدم قربانی وسعت معنای بسیاری دارد بزرگتر از ما دارد  شهر قربانی کشور قربانی و آدم قربانی.

اتل متل توتوله

July 18th, 2009

اتل متل توتوله ، چشمای دنیا کوره
مال حسنی روبردند، گاو حسنی رو خوردند
از تو اتاق خالیش ، حتی حصیرو بردند

اتل متل توتوله ، کار جهان چه جوره
نصفش و آب برده، باقیش و خواب برده
هزارهزارتا گشنه، یکی ز سیری مرده

اتل متل توتوله، توپ تفنگ  گلوله
شیطونای زمینی ، خوردند خروبا توبره
ز دست آدمیزاد پای زمین تو گوره

اتل متل توتوله، راه رهایی دوره
توی این سرای جنگل حکم نهایی زوره
عشق و وفا فراموش ، کلبه دل نموره

لکن در این  سیاهی، نظربکن به راهی
به دشت تیره ظلم،  دل را نکن تباهی
راه رهایی عشق است ، خرمن عشق برچین
اسمش و بزار ام قزی ، دور کلاش قرمزی
هاچین واچین ،  دو پا تو ورچین